نکته های قرآنی ۱۹-۵۳

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۵۳ )
قوچی که دوشاخ دارد، و شاخ ها نشانهٔ شجاعت و یا نیرومندی اوست؛ در باب هشتم کتاب دانیال نبی مطرح شده است. نلدکه به همین روایت توجه کرده است. منتها در کتاب دانیال از قوچی با دو شاخ- کرنیم - קְ רָ נָיִ ם ( ۳:۸) و بز نری با یک شاخ- کرن- קֶּ רֶ ן که میان دوچشمش روئیده است؛ سخن گفته شده است.(۲۱:۸) قوچی که دو شاخ دارد نماد پادشاه ایران و بز تک شاخ نماد امپراتور یونان است.
در تفسیر کتاب دانیال، همین نکته به صراحت مطرح شده است؛ بز تک شاخ نماد اسکندر مقدونی ( د. ۳۲۳ ق.م) است. (۱).
پیداست اگر فقط تکیه بر واژه ذوالقرنین و مشهورترین معنای آن ، داشتن دوشاخ، را ملاک بگیریم| نمی توان حتی بر اساس رویای دانیال نبی، اسکندر را مصداق ذوالقرنین به شمار آورد
تاملی در بارهٔ واژهٔ سببا
در داستان ذوالقرنین ، واژهٔ سببا، چهار مرتبه در آیات ۸۴ و۸۵ و ۸۹ و ۹۲ تکرار شده است. گویی نقش این واژه و تکرار ان شباهتی و یا مناسبتی به واژه صبر در داستان موسی و خضر دارد. در داستان موسی و خضر کلید واژهٔ صبر چهار مرتبه در آیات ۶۷ و ۷۲ و۷۵ و۷۸ تکرار شده است. خضر نماد و نشانهٔ رحمت و علم لدنّی بود و ذوالقرنین هم نشانه رحمت و قدرت همراه با دادگری و تدبیرست. گویی سببا، واژه شگفت انگیزی ست که چگونگی ترکیب و یا تلفیق قدرت و داد و تدبیر را نشان می دهد. شاید مثالی ما را به شناخت بهتر این واژه نزدیک کند. کسی که می خواهد مطلبی را بنویسد، نخست بایست در باره مطلب شناخت و اطلاع داشته باشد. سواد و دانش لازم را داشته باشد. بداند در بارهٔ چه می نویسد. دوم، می بایست توانایی نوشتن را داشته باشد. از سلامت روانی و جسمی برخوردار باشد. سوم، وسایل لازم برای نوشتن در اختیارش باشد. زمخشری در تفسیر کشّاف، به روشنی همین نکات را در تعریف سبب بیان کرده است: « والسبب ما يتوصل به إلى المقصود من علم أو قدرة أو آلة »سبب در واقع جمع همهٔ این امور است. دانایی، توانایی ، روشمندی و ایزار و امکاناتی ست که ما را به مقصد می رساند. علامه طباطبایی تعریف جامعی برای سبب دارند. سبب پیوند دهنده و ابزاری است که انسان را به هدف های مهم زندگانی اش می رساند، مانند خردمندی و دانش و دین و توانایی جسمی و فراوانی ثروت و سپاهیان و توسعه حکومت و کشور و نیکویی تدبیر. همان نقشی را که صبر در داستان موسی و خضر داراست، سبب در داستان ذوالقرنین ایفا می کند.
کوین وان بلادل، در بارهٔ واژه سبب و اسباب پژوهشی قرآنی انجام داده است. ایشان با تاکید بر معنای صوری و ظاهری سبب، و فرو نهادن معنای توانایی و دانایی، سبب را به عنوان رشته یا ریسمان معنا کرده است، کوشیده کیهان شناسی قرآنی را کشف کند. زمین مرکز است و اسمان مثل گنبدی بر فراز آن و خداوند هم در آسمان اقامت دارد! و رشته هایی که از زمین تا آسمان به سوی او کشیده شده است!
پژوهش غریبی است! نکاتی و جزئیاتی که مینیاتور وار کنار هم چیده شده یا نقش شده، منتها حاصل یک کاریکاتور باور نکردنی است.
(۲)

**********
پی نوشت:
1- the Oxford Bible commentary, edited by John Barton and John Muddiman, Oxford university press.2001. p. 568


2-Journal of Qur'anic Studies, (2007), 223-246. © School of Oriental and African Studies.

Kevin van Bladel,
Heavenly cords and prophetic authority in the

Quran and its Late Antique context

"The asbab mentioned in five passages of the Quran have been

interpreted by medieval Muslims and modern scholars as referring

generally to various "ways", "means", and "connections". However,

the word meant something more specific as part of a biblical-quranic

"cosmology of the domicile". The asbab are heavenly ropes running

along or leading up to the top of the sky-roof. This notion of sky-
cords is not as unusual as it may seem at first, for various kinds of

heavenly cords were part of Western Asian cosmologies in the sixth

and seventh centuries ce. According to the Quran, a righteous

individual may ascend by means of these cords to heaven, above the

dome of the sky, where God resides, only with God's authorization.

The heavenly cords are a feature of quranic cosmology and part of a

complex of beliefs by which true prophets ascend to heaven and return

bearing signs."

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

نکته های قرآنی ۱۹-۵۲

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۵۲ )
نکته مهمی که از نگاه نلدکه و نیز تمامی کسانی که اسکندر مقدونی را مصداق ذوالقرنین دانسته اند؛ پنهان مانده است، ویژگی های ذوالقرنین از دید قران مجید است. قران برای ذوالقرنین رسالتی الهی تعریف کرده است. از این رو برخی مفسران، ذوالقرنین را به عنوان پیامبر تلقی کرده اند. امام فخر رازی در تفسیر خویش، سه ویژگی برای ذوالقرنین تعریف کرده است. از نگاه او این سه ویژگی، ویژگی های پیامبران است:
یکم،از تعبیر: انّا مکنّا له فی الارض، استفاده کرده است. چنین تعبیری یعنی تمکین دین بر زمین را رسالت انبیاء می داند.
دوم، از تعبیر: و اتیناه من کل شیئ سببا، نبوت را هم در زمره کل شیئ تفسیر کرده است.
سوم، از تعبیر : قلنا یا ذی القرنین! استفاده کرده است، هنگامی که خداوند با فردی مستقیما سخن می گوید، چنین سخنی مصداق وحی است و ذوالقرنین پیامبر بوده است.
سمرقندی در تفسیر بحرالعلوم، از عکرمة روایت کرده است که ، ذوالقرنین و خضر و لقمان پیامبر بوده اند.
در تفسیر مقاتل بن سلیمان ، حتی از آمدن جبرائیل به عنوان فرشتهٔ وحی نزد ذوالقرنین و تنزیل وحی سخن گفته است. اسماعیل حقی، در نفی نظریه اسکندر رومی به عنوان ذوالقرنین، به ناباوری اسکندر به خداوند و توحید اشاره می کند. چگونه ممکن است فردی که کافر بود، مصداق ذوالقرنین باشد؟
پیش از این بر این نکته تاکید داشتم، که شیوه قصه گویی قرآن مجید توجه به مضمون و محتواست نه نام ها و مختصات ظاهری و جزئیّات، نلدکه و مدافعان نظریه او مطلقا توجهی به ویژگی های ذوالقرنین در قرآن نداشته اند. غیر از تطبیق نام ذوالقرنین بر اسکندر، تمام توجه شان بر توجیه معنای ذوالقرنین و تطبیق ان بر اسکندر بوده است.
آیا معنای ذوالقرنین بر اسکندر مقدونی قابل تطبیق است؟ پرسش مهمی که روی می نماید، این است که معنای ذوالقرنین چیست؟
امام فخر رازی ده گونه تعریف و یا توجیه برای ذوالقرنین بر شمرده است.
یکم: بر سمت راست سرش ضربتی فرود آمده بود، او از آن ضربت کشته شد، خداوند او را زنده کرد. بار دوم ضربتی بر سمت چپ سرش فرود آمده بود، از آن ضربت هم کشته شد، بار دیگر خداوند او را زنده کرد. از این رو او را ذوالقرنین خوانده اند.
دوم: در دوران حکومت او دو قرن از مردم زندگی کرده اند. مقصود رازی روشن نیست. آیا طول زمان یعنی دو قرن مورد نظر اوست و یا دو گونه متفاوت از مردم؟
سوم: دو صفحه مسی در دوسوی سرش بود. آیا مراد کلاهخود اوست و یا دو صحفهٔ دو سمت چپ و راست استخوان جمجمه؟
چهارم: بر سرش دو زائده مثل دو شاخ وجود داشت.
پنجم: بر تاجش دو شاخ داشت.
ششم: پیامبر اسلام گفت: چون به دو سوی جهان، شرق و غرب سفر کرده بود.
هفتم: دو گیسو از دو سوی سرش آویخته بود.
هشتم: خداوند نور و ظلمت را مسخّر او قرار داده بود؛ به نحوی که همواره نور از پیش و ظلمت از پس او روان بود.
نهم: به دلیل شجاعتش، مثل شجاعت قوچی که از شاخ هایش استفاده می کند، او را ذوالقرنین خوانده اند.
دهم: در رویا دید که به آسمان عروج کرده است و بر دو سمت خورشید دست یافته است.
آیا هیچ یک از این مختصات بر اسکندر مقدونی تطبیق می کند؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

نکته های قرآنی۱۹-۵۱

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۵۱ )
چنان که اشاره کردم، برای روایت طبری و حدیث منسوب به پیامبر اسلام، هیچ گونه نشانه ای نه در سیره ها و نه در کتاب های حدیث پیش از طبری پیدا نمی کنیم. می توان روایت او را از زاویه مضمون و محتوا بررسی کرد و به نقد آن پرداخت.
محتوای روایت و به اصطلاح درایتِ روایت
عقبة بن عامر، نقل کرده است: « نزد رسول خدا بودم، به ایشان خدمت می کردم، از خانه پیامبر که بیرون آمدم چند نفر از اهل کتاب را دیدم. گفتند می خواهیم پیامبر را ملاقات کنیم. پرسش هایی داریم می خواهیم از ایشان بپرسیم؛ برای ما اجازه ملاقات بگیر. نزد پیامبر رفتم و درخواست انان را مطرح کردم. پیامبر گفت: مرا با آنان چه کار است؟من جز آنچه خداوند به من تعلیم می دهد چیزی نمی دانم. پس از آن پیامبر به من گفت: برایم آب بریز! و ضو ساخت و به نماز مشغول شد. وقتی نمازش تمام شد، دیدم در سیمای پیامبر شادی می درخشد. پیامبر به من گفت: به ان ها و نیز هر کدام از اصحابم را که دیدی بگو بیایند به خانه. آمدند و در برابر پیامبر ایستادند. پیامبر گفت: اگر بخواهید می توانید پرسش هایتان را مطرح کنید تا پاسخ بگویم. اگر هم بخواهید پاسخ بگویم! گفتند: به ما خبر بدهید! پیامبر گفت: شما آمده اید تا از ذی القرنین و آنچه در کتاب تان می یابید پرسش کنید. او جوانی رومی بود، شهر اسکندریه را ساخت. هنگامی که از ساختن شهر فراغت پیدا کرد، فرشته ای به نزدش آمد و او را به آسمان برد. از او پرسید چه می بینی؟ گفت: شهرم را می بینم. بازهم اوج گرفتند؛ فرشته باردیگر پرسید چه می بینی؟ گفت: شهر خودم و شهرهای دیگر، اوج گرفتند، باز فرشته پرسید، چه می بینی؟ پاسخ داد: زمین را. فرشته گفت: این دریا تمام زمین را فراگرفته است. خداوند مرا به سوی تو فرستاده است-به سوی تو برانگیخته است!- تا به نادان دانش بیاموزی و به دانا استواری بخشی. او را به نزد سدّی برد، دو کوه بودند، کاملا لغزان که هیچ چیزی بر آن دوکوه قرار نمی گرفت و فرو می لغزید. پس او را به سوی یاجوج و ماجوج برد. سپس به امتی دیگر مواجه شدند که چهره هاشان شبیه سگ بود و با یاجوج و ماجوج می جنگیدند. بر قوم دیگری گذشتند که با آن قوم که چهره هاشان مثل سگ بود، می جنگیدند…»
این روایت غریب بعدا توسط دیگران شاخ و برگ پیدا کرده است. به عنوان نمونه در کتاب دلائل النبوه، بیهقی نوشته است: « فرشته و ذوالقرنین بر قومی گذشتند که مار بودند! و هر یک از آن مار ها، صخرهٔ عظیمی را می بلعید، سپس بر غرانیق گذشتند…»(۱)
خرافه ها و اسطوره ها به عنوان حدیث به متن تفاسیر قرآن راه پیدا کرده اند، و مفسران و نویسندگان پس از طبری بدون اندیشیدن در درستی و یا نادرستی، بدون نقد محتوایی و رجالی حدیث آن را نقل کرده اند و بر آن افزوده اند.
ذوالقرنین به عنوان اسکندر مقدونی، در آثار اسلام شناسان و شرق شناسان
تطبیق ذوالقرنین با اسکندر مقدونی، ریشه و پشتوانه ای در پژوهش های اسلام شناسان و شرق شناسان دارد. کتاب تاریخ قرآن تئودور نلدکه (۱۸۳۶-۱۹۳۰)، نقش تعیین کننده ای در این بحث داشته و دارد. تاریخ قرآن نلدکه همچنان به عنوان یک ماخذ بسیار مهم و مستند درجه اول پژوهش های اسلام شناسان غربی، به ویژه مکتب تحقیقی آلمان به شمار می آید. آن چه نلدکه نوشته است؛ معمولا در مقالات دائرة المعارف اسلام، چاپ لیدن به عنوان مستند معتبر تلقی شده است. تا به امروز نقد شایسته ای از کتاب تاریخ قرآن نلدکه توسط پژوهشگران مسلمان صورت نگرفته است. دلیل این ناکامی هم روشن است. نلدکه با تسلط غریبی که بر زبان های اروپایی و شرقی و زبان های باستانی داشته است، به داوری هایی پرداخته است که تنها با تسلط بر همان زبان ها، مثل عبری کلاسیک، آرامی می توان کار او را نقد کرد.
نلدکه در بخش سوره های مکی قرآن مجید، به فرمانروایی ذوالقرنین اشاره می کند، ذوالقرنین را همان اسکندر کبیر می داند.(۲) به منابع اسلامی یا نوشته های مسلمانانی که نلدکه استناد کرده است. تفسیر طبری در صدر ذکر شده است. بقیه منابع از قبیل مسعودی در مروج الذهب، و ابن خطیب الدهشاء در تحفه، مطلب خود را ازابن قتيبه يا طبری اتخاذ کرده اند.
البته هيچ گونه نشانی از جزم نلدکه در منابع مورد استفاده او وجود ندارد.
یکم: ابن قتیبه (۲۱۳-۲۷۶ ق) در بارهٔ ذوالقرنین در کتاب معارف نوشته است: ا.مردی از اسکندریه بود و نامش اسکندروس. در خواب دید که به خورشید نزدیک شده است، تا جایی که شرق و غرب خورشید را گرفته بود. خوابش را برای دیگران تعریف کرد، از این رو او را ذوالقرنین خواندند. ذوالقرنین در زمان فترت بعد از عیسی زندگی می کرد.(۳)
دوم: منبع دیگر نلدکه، مروج الذهب مسعودی (د. ۳۴۶ق) است. مسعودی دقیقا نوشتهٔ ابن قتیبه را ازقول وهب ابن منبّه روایت کرده است. تغییر کوچکی هم در نام اسکندروس داده است و آن را الاسکندر نوشته است. (۴) در ذکر پادشاهان یونان ایشان به تفصیل از اسکندر یاد کرده و فتوحات او را شرح داده است. منتها نوشته است در باره این که اسکندر همان ذوالقرنین است اختلافات زیادی وجود دارد (۵)
استناد نلدکه به کتاب تحفه ابن خطیب دهشة، گمان نمی کنم اعتبار چندانی داشته باشد. ابن دهشة ( ۷۵۰-۸۳۸ ق) متن خود را دقیقا از کتاب معارف ابن قتیبة رونویس کرده است. به سیرة ابن هشام هم استناد کرده است. لکن به اختلاف نظر ها در این باره هم توجه کرده است. از قول سهیلی نقل کرده است که ذوالقرنین همان منذر اکبر جدّ نعمان بن منذر است. او دو گیسوی بلند داشت، به همین دلیل او را ذوالقرنین می خواندند. ذوالقرنین قرآن شخص دیگری است. (۶)
نلدکه با تاکید و جزمی که دلیل آن روشن نیست و بلکه دقت در منابع مورد استناد او خلافش را نشان می دهد، باور دارد که ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی بوده است. البته این تاکید را ایشان در پی نوشت آورده اند و نه در متن. افزون بر آن، با توجه نوشته اند، ذوالقرنین می تواند اشاره به پادشاه لخمی منذر سوم باشد؛ که به معنای بازگشت از همان جزم و قطعیت است. این نکته در پی نوشت نلدکه بر تاریخ طبری امده است. چنان که می دانیم تاریخ قرآن، ویرایش اولش در ایام جوانی نلدکه، نوشته شده است. متن اصلی را او به زبان لاتین نوشت و در سال ۱۸۶۰ منتشر شده است. نشر بعدی در سال ۱۹۰۹ با ملاحظات فریدریش شولی شاگرد نلدکه منتشر شد. و نشر بعدی توسط اتو پرتزل در سال ۱۹۳۷، منتشر شد. در حقیقت سه نسل از پژوهشگران آلمانی بر کتاب نلدکه نقد و تکمله نوشته اند. نلدکه چنان که از یک پژوهشگر کم نظیر انتظار می رود در مقدمه کوتاهی که بر چاپ دوم کتاب نوشت؛منصفانه به این نکته اشاره کرد که نشانه های شتابزدگی و خامی های دوران جوانی در کتاب پیداست!
یکی از همان شتابزدگی ها، جزم نلدکه بر اسکندر مقدونی تلقی کردن ذوالقرنین در تاریخ قرآن و توجه به قولی دیگر در تصحیح تاریخ طبری است که سا ل ها پس از تاریخ قرآن نوشته شده است. مرادم این است که در بارهٔ نظر و داوری یک پژوهشگر بایستی به سیر آثار و تحول افکارو داوری های او توجه داشت.
و هرداوری را نظر را در وضعیت و موقعیت همان نظر و داوری سنجید و ارزیابی کرد. این که سخن یا نظری را نلدکه گفته است، به معنی درست بودن آن نظر و داوری نیست. نمونه روشنی از شتابزدگی او در داوری همین، یکی دانستن ذوالقرنین و اسکندر کبیر است.
************
پی نوشت:


۱-بیهقی، دلائل النبوه، ج ۶ ص ۲۹۴-۲۹۵

http://lib.eshia.ir/44813/6/296
2- Theodor Nöldke, Friedrich Schwally, Gotthelf Bergsträser, Otto Pretzel, the history of the Quran, Brill, Leiden-Boston, 2013, p. 115
ترجمه تاریخ قرآن به زبان عربی هم در دسترس است. این ترجمه دقیق و قابل اعتماد نیست.
تیودور نلدکه، تاریخ القرآن،ترجمه د. جورج تامر، منشورات الجمل، بغداد، ۲۰۰۸
۳- ابن قتیبة، المعارف، تحقیق ثروت عکاشه، دارالمعارف قاهرة، ص ۵۴
۴-مسعودی، مروج الذهب، تحقیق کمال حسن مرعی ، المکتبة العصریة ، بیروت ۲۰۰۵/ ۱۴۲۵ جزء اول، ص ۵۴
۵- همان، ص ۲۱۸

۶-http://theses.gla.ac.uk/2228/1/1989zubairphd.pdf
ابن خطیب الدهشة، تحفة ذوی الادب فی مشکل الاسماء و النسب، تحقیق محمد ادریس زبیر ، ص ۸۵ و ۸۶

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت