کیمیای کلمه: مقدمه

توضیح: با سپاس فراوان از مدیریت ارجمند موسسه اطلاعات، مقاله های کیمیای کلمه، از فردا، پنجشنبه ها در روزنامه اطلاعات منتشر می شود.
********

جمع صورت با چنین معنی ژرف…
امام علی علیه السلام شگفت انگیزترین حقیقتی است که در تاریخ انسان و اسلام بالیده و پرورده شده است. حقیقتی اسطوره ای و هرم آسا، با ابعاد و نمایی پرشکوه و شگفت انگیز. هرمی که ریشه هایش مثل البرز افسانه ای در ژرفای زمین جاری شده و از سوی دیگر سر بر آسمان هفتگانه‌ٔ کلمه ناب ، خرد ربانی، مهرپایان ناپذیر، لطافت ابریشمین تفسیرِ آیات، صلابت پولاد، شجاعت شیر بیشه توحید و مدارایی مسیح گونه، می افرازد و می ساید.
او سلطانی شگرف است که همه این معانی را در زیباترین و جذابترین صورت در خویش جمع کرده است. چگونه می توان از او سخن گفت!؟ و تفسیری روشنگر از شخصیت او بیان کرد؟
گویی واژگان علی، لبریز و پر تلالو از معانی آسمانی هستند که در قفس و با قفس لفظ پرواز می کنند.
انما الکون معان
قائمات بالصور!
در قرآن مجید اشاره هایی به شخصیت او دیده می شود. اشاره هایی که گوهری از لطیفه و دقیقه را در نهاد خود دارند. سوره انسان، در حقیقت اشاره ای به شخصیت علی و همسرش فاطمه است. برترین قله ای که انسان می تواند در آن استقرار یابد. به کمال شورآفرین ایثار برسد و در انتظار سپاسی هم نباشد. پیامبر اسلام که علی را در دامان و حضور و مکتب فکری و مدرسه زندگی و زیست خویش پرورده است؛ در سخنانش به ابعاد متفاوت و در یک کلام جامع علی اشاره می کند. هر که می خواهد به شکوه دانش آدم و ژرفای شکیبایی نوح و شور دوستی ابراهیم و هیبت افسانه ای موسی و اوج نیایش مسیح بنگرد، علی را ببیند! در علی نمودی و شباهتی از مسیح وجود دارد!احمد خود کیمیابود؛ کیمیا شناسی مثل عبدالمطلب گفته بود:
او نمی ماند به ما گرچه ز ماست
ما همه مسّیم و احمد کیمیاست.
عبدالله بن عباس که به حکیم و خردمند امت-حِبر امت- مشهور بود و به ترجمان القرآن معروف، هنگامی که از او پرسیدند، دانش تو در نسبت با دانش علی چگونه است؟ گته بود: قطره ای در برابر اقیانوسی!
علی در دستان محمد طلا نشد، کیمیا شد! معجزه الهی و آسمانی پیامبر اسلام محمد مصطفی در قالب پرداختِ واژه ها قرآن کریم است و در قواره سامان و ساختِ انسان تمام علی مرتضی!
در این نوشته-کیمیای کلمه- کوشیده ام، بازتاب پرتو شخصیت و منش و سخن و سلوک علی را از زبان پیامبر و خاندان او، معاصران او، دوستان و دشمنان او جستجو کنم و نیز دلشدگانی مثل ابن سینا و فردوسی و مولوی و صدرالمتالهین و اقبال لاهوری و جرج جرداق که پس از گذار سال ها و سده ها و حتا گذار بیش از هزاره ، بی تاب نام و یاد و حضور الهام بخش و زندگی ساز علی مرتضی بوده اند. و البته کاروان در کاروان دلشدگانی که به سوی هستی روانه اند و از پی نسل ها خواهند آمد و از علی سخن خواهند گفت.
معاصران علی از او چه تصویری داشتند؟ این نکته و یا رویکرد هنگامی به ذهنم رسید که کتاب عیسی پسر انسان را می خواندم و به پارسی بر می گرداندم.
جبران خلیل جبران در کتاب عیسی پسر انسان، مسیح را در کانون آینه خانه ای قرار داده است. ما شاهد تابش و بازتاب تصویر مسیح در آینه های متفاوتیم. آینه مریم مادر مسیح، مریم مجدلیه، یحیای تعمید دهنده، یوحنای عاشق،حواریون، حکیم پارسی، پیلاطس، قیافا و شبانی از جنوب لبنان، رومانوس شاعر یونانی…
جبران از زاویه دید هفتاد و دو نفر، در هفتاد و نُه بخش به مسیح نگریسته است. کارنامه او بسی درخشنده و بهت انگیزست. مسیحی که شما از زاویه دید همروزگاران او و در کارگاه اندیشه و هنر و سخن جبران که به خون رنگی از شعر داده است؛ مسیح دیگری را مشاهده می کنیم. گرم و زنده، شورآفرین و عمیق، فروتن مثل خاک و گرم مثل آفتاب و زلال مثل باران سپیده دم بهاری، در مرغزار دیلم و طَرْفِ سپید رود!
این سخن پیامبر اسلام که ابی رافع روایت کرده است، در ذهنم می درخشید :
« ای علی! در تو شباهت و نمودی از عیسی پسر مریم وجود دارد. اگر گمان نمی بردم که گروهی، همانند همانانی از پیروان عیسی، که در شناخت او به مبالغه و گمراهی افتادند، گمراه نمی شدند، سخنانی در باره ات به زبان می آوردم که مردمان از خاک پایت برکت و میمنت بجویند!»
به گمانم شبیه ترین وجه وجودی و هویتی علی نسبت به مسیح این است که علی را هم مانند مسیح می توان کلمة الله خواند. او اگر کلمه خداوند نبود اینگونه به کیمیای کلمه دست نمی یافت. بدیهی ست کسی که کلمه خداوند می شود، کیمیاگری کیمیا سازست. به تعبیر جلال الدین محمد بلخی: کیمیای ِ کیمیایِ کیمیاست!
کیمیاگری که کیمیای وجود یاران همروزگار خویش، فرزندان، فاطمه و فریادی که همام از سخن او از نهاد جان بر آورد، تا سرمستی و بی تابی ابن سینا و فردوسی و مولوی و صدرالمتالهین و اقبال لاهوری…تا جرج جرداق مسیحی! این کیمیای کلمه و روح علی ست که پس از صدها و هزاره ها جان ها را تکان می دهد و می شوراند. او به قله کیمیا یعنی خرد ناب، یعنی فهم خداوند رسیده بود، فهم خداوند کیمیای کیمیاست.
کسی که خرد و فهم و اندیشه الهی پیدا می کند، خود الاهی میشود. مثل لعل سرشار و متلالو از آفتاب می شود. او دیگر سنگ نیست، تکه ای از آفتاب است!
همچو سنگی کو شود کُلّ لعل ناب
پر شود او از صفات آفتاب
علی لعل ناب کلمه توحید و کیمیای وجود انسانی ست که در منظر و نظر خداوند، بالیده است.
کیمیای کلمه، کوشش متواضعانه ای ست، نگاهی از سر دلدادگی و حیرت به قله با شکوهی که نگاه را مست و قلب را شعله ور و چشم را به اشک می نشاند. بر آستان جانانه او که تحقق کلمه توحید در جهان جان انسان است، سر می نهیم تا:
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد!
***********
روزنامه اطلاعات، پنجشنبه ۳۱ خرداد

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

کیمیای کلمه، طلحه پسر عبیدالله


غمگین و سر در گریبان خلوت خویش بودم. ناگاه دوستی گفت: طلحه! چرا اندوهگینی!؟ گفتم امروز زمینی را که عثمان به من هدیه داده بود، فروختم. در شورای شش نفره ای که عمر پسر خطاب خلیفه دوم تعیین کرده بود، تا خلیفه سوم را انتخاب کنند. من حق رای خودم را به عثمان دادم. آیا آن زمین پاداش من برای همراهی و حمایت از عثمان نبود؟ هفت صد هزار درهم بهای زمین بود. این پول را به خانه ام آورده اند. از جمع چنین پول انبوهی در خانه ام، سایه سنگینی از اندوه بر سینه ام نشسته است. گفت: در راه خدا انفاق کن تا این غم برطرف شود. سبک بال می شوی. یادت هست سلمان همیشه از نشاط و سبکبالی مثل پرنده در پرواز بود! از سوی دیگر هم ثروت و قدرت را دوست داشتم. وقتی با علی بیعت کردم. گفتم، حکومت بصره را به من واگذار کن! علی سکوت کرد، پس از درنگی طولانی گفت: تا ببینم! زبیر هم در خواست حکومت کوفه را داشت. پاسخش به زبیر هم همان بود. حتی علی به زبیر که در شورای شش نفره از او حمایت کرده بود، نپذیرفت که حکومت و ولایت کوفه را به زبیر بدهد! من و زبیر علی را خیلی خوب می شناختیم. او ذرّه ای یا اندکی از آن چه حق می دانست چه در اندیشه و یا بیان و یا رفتار کوتاهی نمی کرد، کوتاه نمی آمد. در برابر ثروت های انبوه، همیشه پرسشگری صریح و قاطع بود. در سخنانش پس از بیعت هم همین نکته را به صراحت بیان کرد. گفت اموال مردم را اگر به کابین زنان هم رفته باشد باز پس خواهد گرفت و حق ستمدیدگان و تهی دستان را ادا خواهد کرد. گفت: در کنار این توده های انبوه کوه آسای ثروت های هنگفت انباشته شده ، درّه هایی از فقر و تهیدستی و ستم دیدگی وجود دارد. این ثروت ها از کجا فراهم شده است؟ تیغ تیز زبان برّای او متوجه شیوه حکومت داری و بخشش عثمان بود. عمار و ابوذر هم همدل و همراه با علی بودند. عثمان به پیشنهاد مروان بن حکم، ابوذر را به ربذه و عمار را به مصر تبعید کرد. مروان بن حکم حتی علی را به تبعید تهدید کرد. علی با همان آرامشی که داشت، به مروان گفته بود: بسیار خوب اگر می توانید، تبعیدم کنید! عثمان بر سر مروان فریاد زده بود که این چه نحو سخن گفتن با علی ست.
برق تیز نگاه مروان پسر حکم را دیدم که میدان جنگ جمل به سویم تیر انداخت. جنگ مغلوبه شده و سپاه علی در آستانه پیروزی بود؛ یا در حقیقت پیروز شده بودند. زبیر از جنگ کناره گرفته بود. عده ای از سپاه جمل با توجه به سخنان علی و گفتگوی عبدالله پسر عباس با عایشه امّ المومنین از جنگ کناره گرفته بودند؛ تیر به زانویم اصابت کرد. بر خاک افتادم. چرا مروان پسر حکم مرا با تیر زد. راه را از کجا اشتباه آمده ام؟ زاویه انحراف از کجا اغاز شد!؟
وقتی علی با صدای بلند زبیر را فراخواند. زبیر با بیم و نگرانی با لباس رزم از خیمه بیرون آمد. با زبیر همراهی کردم. علی لباس رزم نداشت. شمشیری در دستش نبود. پیدا بود برای سخن گفتن و مصالحه آمده است. ناگاه علی رو به من کرد و پرسید: طلحه تو چرا بر من شوریده ای و تیغ کشیده ای!؟ مگر تو شاهد نبودی که پیامبر در غدیر خم گفت: هر کسی که من مولای اویم، علی نیز مولای اوست. خداوندا دوستان علی را دوست بدار و دشمنانش را دشمن!؟
گفتم: من به خونخواهی عثمان آمده ام. علی لبخند زد و گفت: از رحمت خداوند دور باد هر کس در قتل عثمان مسئولیت بیشتری داشته است! سخن علی در درون ذهنم بازتابی دردناک داشت. مثل تیغی که از درون بر دیواره قلبت یا ذهنت کشیده شود. علی بی درنگ پرسید: مگر تو با من بیعت نکردی؟ چه اتفاقی افتاده است که بیعت را شکسته ای و برویَم شمشیر کشیده ای؟
عثمان بن حنیف والی بصره را هواداران ما از مقّر حکومتی به بیرون کشانده بودند. تمام موی صورتش را با چنگ کنده بودند. چهره اش خونین و کبود و خوار شده بود. عبدالله بن حکیم تمیمی به نزد من آمد و گفت: یا ابا محمد! این چه رفتاری ست که تو داری؟ تا دیروز ما را به شورش و اعتراض علیه عثمان تشویق می کردی، نامه برایمان می نوشتی، می گفتی عثمان بایست از خلافت خلع شود. امروز خونخواه عثمان شده ای!؟ تو در جستجوی دنیا، ثروت و قدرتی! اگر چنین است پس چرا با علی بیعت کردی؟ چرا بیعت را شکسته ای ؟
پسرم محمد در جمل کشته شده است. چرا!؟ چه کسی پاسخ گوی خون اوست؟ نام تمام پسرانم را نام پیامبران انتخاب کردم. محمد نخستین پسرم بود. وجود من سرشار از مهر محمد رسول الله بود. چه کسی همراهی و ایثار مرا در اُحُد فراموش می کند!؟ مگر ابوبکر صدّیق نگفت: اُحُد روز من بود. تیری به سمت پیامبر آمد هر دو دستم را سپر کردم و مقابل پیامبر نگاه داشتم. تیر به دستم خورد و انگشتان دست راستم را قطع کرد. دستم فلج شد. نیم مرده و بدشکل و بی شکل. با همین دست با علی بیعت کرده بودم. با خود می گفتم دستی که نشانه جهاد را به همراه دارد دستی متبرک است. اما گرمی دست علی را احساس نکردم. وقتی پیشنهادم در مورد امارت بصره را رد کرد، موجی از سرمایی خشک و سوزنده در قلبم وزید. شاید برای همین علی وقتی امروز صبح به میدان آمد و زبیر را خواند. از من نامی نبرد. زبیر را در آغوش کشید، اما با من به اشاره سری تکان داد. زبیر از جنگ کناره گرفت. من در حال تقلا و تردید بودم، هنوز در میدان جنگ بودم که این تیر از کمان مروان پسر حکم به زانویم اصابت کرد. چرا بایست من در کنار مروان حکم قرار بگیرم و در برابر علی؟ چرا مروان مرا با تیر زد؟ علی نزدیک ترین افراد به پیامبر و مروان از دورترین ها بود. چرا در کنار او قرار گرفتم؟
زخم هایی که در رکاب پیامبر در احد و حنین خوردم. شیرین بودند. با قطرات خونی که از دستم، از سینه ام از پیکرم جاری می شد؛ خشنودی و پرواز روح بهره ام می شد. این جنگ تماماً تاریکی و یا ابهام و سر در گمی بود. زخمم تلخ است و خونی که با شتاب از زانویم چریان دارد، سنگینم می کند. انگار در لای فرو می روم.
من و زیبر مدام می خواهیم یا می خواستیم چیزی را در درون جانمان پنهان کنیم. اکنون بر آفتاب افتاده است. در درونم یک سو روشنایی ست، یاد پیامبر، یاد همراهی با او، کلمات گرم و زندگی بخش و روح انگیز او، به من امید و اعتلا می بخشد. در جنگ احد به من عنوان طلحة الخیر داد. در يوم العسرة لقب طلحة الفیاض و در حنین، طلحة الجود. اکنون در کدام مکانت و منزلت ایستاده ام؟ این سایه روشن ها، به تعبیر قرآن همان برقی که می زند. مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّـهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَاتٍ لَّا يُبْصِرُونَ. خونی که از پایم می رود، آن برق تیز چشمان مروان پسر حکم، که مرا به ابان پسر عُمَر خلیفه دوم نشان می داد.امواجی از تاریکی را در ذهنم روانه کرد. ضعف مفرط هم موجب شده است که چشمانم هم تاریک و روشن می شود.
من و زبیر نشانه ها را گم کردیم. وقتی در مسیر بصره، شبانه در حوآب صدای پارس زوزه مانند سگان صحرا را پر کرد. گروهی از سگ ها شتر عایشه (عسکر) را دوره کردند. سر هایشان را بالا گرفته، دور عسکر، شتر پرموی عایشه چرخ زدند و عو عو کردند. عسکر هراسیده بود. عایشه ام المومنین پرسید، اینجا کجاست؟ محمد پسرم گفت: اینجا حواَب است. عایشه با نگرانی و هراس گفت من بر می گردم. برمیگردم به خانه ام در مدینه! عبدالله پسر زبیر گفت: خاله! ما چند منزل است که حواَب را پشت سر گذاشته ایم. اینجا منطقه چاه های آب بنی عامرست! من و زبیر تعدادی از اعراب بادیه نشین را آوردیم. به آن ها پول دادیم که شهادت دروغ بدهند که آنجا حوآَب نیست. در نگاه اعراب بادیه نشین تردید موج می زد و بر زبانشان لکنت بود. آن تردید در چشمان و لکنت بر زبان از چشم عایشه پنهان نماند. اصرار کرد که می خواهد برگردد. سخن پیامبر برایش نشانه بود. من و زبیر او را راضی کردیم که بماند. او در واقع مرکزیت واقعه جمل و رهبری سپاه را بر عهده داشت. سینه ام تنگ شده بود، زبیر هم احوال مناسبی نداشت. چرا ما نشانه روشن پیامبر را نادیده گرفتیم . عایشه را به بیابان ها و میدان جنگ کشاندیم!؟ عایشه برای ما گفت، پیامبر پیش بینی کرده است که پس از پارس سگان حواَب، در میدان جنگ در دو سوی شتر اَدْبَبْ-پرموی- تعداد زیادی از مردم کشته می شوند.
کسی به سر وقت من نمی آید! دیگر چشمانم هم نیمه تاریک و دهانم خشکیده و حسرت جرعه ای آب دارم. چرا هیچ کس اینجا نیست؟ باد غبار غلیظی را به سمتم آورد. چشمان و دهانم پر از غبار شد.
************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

کیمیای کلمه، زبیر پسرعوّام

از علی پنج سال بزرگتر بودم. هر دوی ما در نوجوانی اسلام آورده بودیم. با پیامبر و علی خویشاوند بودم. مادرم صفیه عمه محمد بود و پدرم عوّام، برادر خدیجه همسر پیامبر. من پیش از پیامبر با اسماء خواهر عایشه و دختر ابو بکر ازدواج کرده بودم. پسرم عبدالله اولین پسری بود از مهاجران که در مدینه متولد شد، در تمام جنگ ها در کنار پیامبر بودم. حتی در جنگ تبوک که علی به عنوان جانشین پیامبر در مدینه مانده بود، من در جنگ شرکت کردم. دعای پیامبر در باره من و شمشیرم برکت زا و شور آفرین و شوق انگیز بود. بر تمام تنم نشانه های ماندگاری از جبهه و جهاد بود. گویی هیج نقطه ای از شانه ها و سینه و پس و پشتم بی نشان زخمی عمیق از نیزه ای، خنجری و یا شمشیری نبود.
پیامبر مرا دوست داشت. آن روز را هیچگاه از یاد نمی برم. پانزده سالم بود. شنیدم، مشرکان مکه می خواهند به محمد آزار برسانند. نگران و بی تاب شمشیرم را برداشتم. با شمشیر برهنه و آخته به سوی پیامبر رفتم. پیامبر با لبخند و شگفتی پرسید: زبیر شمشیر کشیده ای!؟
گفتم شنیدم مشرکان می خواهند آزارت دهند، با خودم گفتم بیایم و از شما دفاع کنم. پیامبر لبخند زد و برای من و شمشیرم دعا کرد. گفتند شمشیر من نخستین شمشیری بود که در راه اسلام و دفاع از پیامبر آخته شده بود.
پیش محمد، پسر دایی ام نشسته بودیم. می دانستم علی را دوست دارد. علی آمد! گفتم: ببینید این پسر ابو طالب با چه تبختری مثل طاووس می خرامد! محمد لبخند زد و گفت: در او تبختری و غروری نیست. اما تو بر او تیغ می کشی، با او خواهی جنگید. بر او ستم روا می داری!
نمی دانم چه اتفاقی افتاد که بر علی شوریدم. من که با او بیعت کرده بودم. بیش از همه پسرم عبدالله، شعله تقابل با علی را می افروخت. عایشه ام المومنین هم می گفت ما بایست انتقام خون عثمان را بگیریم. علی باید قاتلان عثمان را به ما تحویل دهد. طلحه هم با آن ها همداستان بود. انگار سیلابی به حرکت در آمد و مرا با خود برد.
دو سپاه در برابر هم صف زده بودیم. صدای علی را شنیدم. مرا صدا می زد. عایشه زیر لب گفت: آه بر خواهرم اسماء! گمان می کرد علی مبارز می طلبد و مرا می خواند. بدیهی بود، کسی را که علی به جنگ فرابخواند، طومار زندگی اش پیچیده خواهد شد. با لباس رزم از خیمه بیرون آمدم. علی لباسی معمولی بر تن داشت. نه شمشیری و نه لباس رزم. بر اسب پیامبر نشسته بود. اسب را هم زین نکرده بود. دلم لرزید! علی عمامه زردرنگی بر سر پیچیده بود. همان عمامه بود که در جنگ بدر بر سر داشت. عمامه من هم زردرنگ بود. من فرمانده جناح راست سپاه محمد بود، مقداد فرمانده جناح چپ و علی فرمانده میانه میدان، چرا چنین شد!؟ سلام کرد. صدایی آرام و مهربان و همراه با حسرت و افسوس. گرم مرا در آغوش گرفت. بر سینه فشرد. اسب های ما هم گویی دیده بوسی می کردند. پیشانی شان را بر هم می سائیدند. گردن هایشان مماس بر یکدیگر بود. علی پرسید.
- زبیر! چرا ما بایست در برابر هم بایستیم؟ چرا قصد خون مرا داری؟ داستان تو همانند داستان آن زنی نیست که قرآن روایت می کند؛ رشته های بافته خود را پنبه می کرد و یا آنانی که از سوگند ابزار فریب ساخته بودند. وَلَا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ
تو خون مرا مباح می شمری؟ سخنان پیامبر را از یاد برده ای؟ به علی گفتم، اکنون که سخن پیامبر را به یادم آوردی، به خدا سوگند هیچگاه با تو نبرد نمی کنم و قصد خونت را ندارم. از جنگ کناره می گیرم. چهره علی باز شد. انگار افتاب از مشرق پیشانی او تابید. با مهر در چشمانم نگریست. نگاهش را به افق دور دست برگرداند. به اسمان نگریست و گفت: اَلّلهُمَّ فَاشْهَدْ! خدایا شاهد باش!وقتی علی با من سخن می گفت، در چهره اش آرامش و محبت و حسرت جمع شده بود. نهیبی در سینه ام پیچیده بود، این چه کاری بود که کردی؟ به علی گفتم اگر سخن پیامبر را زودتر به یادم می آوردی، اکنون، اینجا نبودم. عمامه زردرنگ علی مرا به یاد غزوه بدر انداخت. دیدم پیامبر با دست خود عمامه زردرنگ علی را می بست. عمامه را که بست. هر دو دستش را در دو سوی گونه های علی قرار داد. خم شد و پیشانی علی را بوسید و برایش دعا کرد.
علی گفت: زبیر تو از ما بودی، از خاندان عبدالمطلب، پسرت تو را از ما گرفت! در ذهنم گذشت اگر مادرم صفیه زنده بود، نمی گذاشت به روی علی تیغ بکشم. وقتی علی در جنگ خندق به نبرد عمرو بن عبد ودّ رفت. مادرم هر دو دست را به دعا به سوی آسمان دراز کرده بود و اشک می ریخت و نام علی را زمزمه می کرد. در احد هم مادرم به زخمی های جنگ می رسید. همیشه نگاهش به سوی علی بود. همیشه می گفت:الّلهمَّ رَبّنا، خدایا، پروردگارا، علی را نگهدار!
عمار شاهد گفتگوی علی با من بود. علی گفت: زبیر بر گرد، میدان جنگ را رها کن! گفتم: چگونه می توانم باز گردم. مرا ملامت می کنند و ننگ می شمرند که میدان را رها کرده ام. علی در چشمانم نگاه کرد و گفت: زبیر اگر هم ترک میدان را موجب عار و ننگ برایت محسوب کردند، دندان بر جگر بگزار، بازگرد و گرنه شاهد هم عار خواهی بود و هم نار! این شعر در ذهنم گذشت. بر زبانم جاری شد:
اخترتُ عاراً على نارٍ مُؤجَجَّةٌ  
  ما إن يَقومَ لها خَلقٌ من الطين

 نادى علي بأمر لَستُ أجْهَلَهُ
عارٌ لَعَمْرُكَ في الدنيا وفي الدين

علی گفته بود، زبیر تو در میان عار و نار قرار گرفته ای، نار را انتخاب نکن! در خیالم آتش فروزان دوزخ زبانه می کشید و من در میان آتش مثل آدمکی از گِل نرم برشته می شدم و فرو می ریختم. قلبم تکان خورد و سینه ام تنگ شد. نگاهم با نگاه پر صلابت و ملامت عمار تلاقی کرد.اگر عمّار در این جنگ کشته شود؟ سخن پیامبر را به یاد آوردم که گفت: عمّار را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. من در جبهه ای قرار داشتم که به استناد سخن پیامبر دو مشخصه داشت، ظلم و بَغی. علی آرام نگاه می کرد. سنگینی زره و اسلحه ، باری بر روحم شده بود. علی سبک بار بود، پیراهنی سپید که با نسیم تکان می خورد. بی زره و شمشیر! سری تکان دادم و به سپاه جمل باز گشتم. با خود گفتم من سوگند یاد کردم که بر علی تیغ نخواهم کشید و میدان را ترک می کنم. اگر ترک میدان را ننگ می دانند. این ننگ را بر آتش دوزخ ، ترجیح می دهم. طلحه سه گامی
آن سو تر پشت سرم ایستاده بود. برگشتیم. عایشه امّ المومنین و عبدالله پسرم و طلحه دوره ام کردند. سر هایشان را نزدیک آورده بودند. نفسم تنگی میکرد.
عبدالله پسرم با پرخاش و خشونت گفت: از شمشیر علی ترسیدی! تو توان مقابله با شمشیر او و سپاه او را نداری. گفتم: پسر عزیزم! علی مطلبی از پیامبر را به یاد من آورد که از یاد برده بودم. گفت نه! تو ترسیدی. فردا چگونه در چشم مردم مدینه نگاه خواهی کرد. همه خواهند گفت تو فرد زبون و هراس زده ای هستی. عایشه ام المومنین هم با زبانی ملایم همین حرف را زد. پیراهنم را از جلو سینه و شانه راستم کنار زدم. ببینید. این زخم ها در بدر و احد و خندق و تبوک شما را بس نیست تا در داوری شتاب نکنید. تمام تنم انگار بوستانی ست که از آن در هر سو زخم تیر و تیغ و خنجر روئیده است. من سوگند یاد کرده ام که با علی نخواهم جنگید. در این جنگ بصیرتی وجود ندارد.عبدالله پسرم گفت: این هم بهانه ای است و سرپوشی بر هراس تو از شمشیر بلند و تیز علی! بصیرت تو در واقع فرار از مرگ است، می دانی که در سایه شمشیر علی مرگ تو رقم خورده است. اگر واقعا از مرگ نمی هراسی، می توانی برای شکستن سوگندت کفاّره بدهی!
طلحه با زهرخند گفت: زبیر علی تو را جادو کرده است. خرد و بصیرتت کجاست!؟ گفتم، تو و من علی را سال هاست می شناسیم. ما در برابر خرد او ، بصیرت او، افق بلند نگاه او و صلابت ایمان او، پای بندیش به میراث پیامبر، شکست خورده ایم. طلحه به یاد می آوری در فتح مکه پیامبر پرچم جناح راست سپاه را به من سپرده بود. یادت هست با صدای بلند این سرود را سرودم و در میدان فریاد زدم:

الّا اَقُومُ الدهرِ فی الکَیُّول
اَضْرِبُ بسَیفِ الله و الرسول
من هیچگاه در تمام جنگ هایی که در سپاه پیامبر و در رکاب او جنگیدم عافیت طلب نبودم. در صف نخست و میدان دار و پرچمدار بودم. طلحه در بدر تو کجا بودی!؟ تو حتی در صف آخر نبرد هم نبودی، دنبال تجارت به شام رفته بودی و من با شمشیرم غبار غم را از چهره پیامبر می زدودم. آن چه تو بصیرت می خوانی، چیزی جز عصبیت جاهلی و منفعت طلبی نیست.
عایشه ام المومنین گفت: « زبیر سخن بسیار است. اما واقعیت این است که تو از علی می هراسی. البته منهم دلنگران خواهرم اسماء هستم!» دیگر از این طعنه ها و کنایه ها به جان آمدم، قلبم بر سینه ام می توفید. تحمل و توان این همه تلخی و خواری را نداشتم. گفتم بنده ام سرجس را به عنوان کفاره آزاد می کنم. به جناح راست سپاه علی یورش بردم. شنیدم که علی به یارانش گفت، در برابرم کوچه بدهند و با من در گیر نشوند. گفت زبیر را سر خشم آورده اند. علی با صدایی اندوهبار گفت: ما عَدا مِمّا بَدا!.
خسته و دلزده از جنگی بیهوده کناره گرفتم. شمشیرم را بر خاک انداختم. زره از تن بیرون آوردم، به کناری انداختم. با حسرت غبار عمامه زردرنگم را تکانیدم. چند نفری خواستند همراهم بیایند. گفتم، بروید تنها می روم. از سپاه کناره گرفتم. می خواستم با ان یورش آخر به سپاه علی پاسخی به کنایه ها و طعنه ها و خوار داشت عایشه و طلحه و عبدالله بدهم. چه سود!؟ به سمت وادی السباع رفتم. اسبم خسته بود و آرام می رفت. در وادی السباع در کنار بیشه ای با درختانی نیم پژمرده، توقف کردم. به نماز ایستادم. ناگاه ضربتی سهمگین بر گردنم فرود آمد. فقط برندگی و تیزی و سوز و فوران خون را حس کردم و بر خاک افتادم. آخرین تصویر در ذهنم سخن پیامبر و تبسم او و سخن علی و برق نگاه محزونش بود. نسیم بال عمامه زرد رنگش را تکان می داد. گفت: زبیر بین عار در این جهان و عار و نار در آن جهان انتخاب کن! عمامه زردرنگم غرق خون شده بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)