با یاد سیف الله داد

امروز سالگرد در گذشت سیف الله داد است. دوستی که با رفتنش، زخمی در درونم ماند، برای همیشه... این یادداشت را هفتم مرداد ماه ۱۳۸۸ پس از شنیدن خبر درگذشتش نوشته ام:

چند روز پیش برای سیف الله ایمیلی فرستادم. شعله ای از نگرانی در ذهنم تابیده بود. برایش نوشتم:" سیف الله عزیز، آخرین بار که تو را دیدم ، در فیلم سبز سینماگران حرف می زدی ، صدایت گرفته و اندوهگین بود. خوبی؟"

نمی دانستم همان روزان و شبان سیف الله در بیمارستان است. ایمیلم بی جواب مانده بود...برای همیشه بی جواب ماند.

سیف الله دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه شیراز بود. کتاب فرهنگ سکوت پائولو فرره را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. کتاب توسط انتشارات خوارزمی منتشر شد. بعدا از حیدری پرسیدم، چرا نام احمد بیرشک را هم به عنوان مترجم روی جلد نوشته بودید؟ گفت: چه کسی باور می کرد که مترجم یک جوان بیست و دوساله است. کتاب را خواندم. سیف الله گفت: نظرت چی بود؟"

ساعت ها با هم حرف زدیم. در باره فرهنگ سکوت ؛ نه در آمریکای لاتین که در شرق. برایش خواندم:

من که از آتش غم چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم خاموشم...
برایش گفتم: چگونه ضیغم الدوله حاکم یزد دهان فرخی یزدی را دستور داد بدوزند تا خاموش بماند. فرهنگ سکوت...فرخی سرود:
شرح اين قصه شنو از دولب دوخته ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
- واقعا لب هاش را دوختند؟
- بله واقعا دوختند...
ذهن سیال و آفرینشگر سیف الله انگار داشت تصویر سازی می کرد. سکوت کرد...سکوتمان ادامه پیدا کرد. گفتم سیف الله بیا برویم این غذاخوری نزدیک خوابگاه ما، اسمش مهارانی است!
سکوت سیف الله...نمی شود چیزی خورد...آرام گفت: لب های دوخته.

گفتم: باید فرهنگ سکوت سرزمین خودمان را بنویسیم...آن روز نمی دانستم که سی سال بعد خانواده روح الامینی جسد جوانشان را با دهان خرد شده تحویل می گیرند...

سال 1357 سیف الله ستاره تظاهرات دانشجویی بود. بلندگوی دستی را بر شانه اش می انداخت. پیراهن سیاهش تمییز و اتو خورده بود. با صدایی بم و پر طنین می خواند:
ما عاشق شهادتیم، هیهات مناالذله...هیهات منا الذله...

عاشورا بود. سیف الله می خواند و موج عظیم جمعیت که خیابان زند را پر کرده بود پاسخ می داد. هیهات مناالذله... به فلکه شهرداری رسیده بودیم. صدای سیف الله گرفته بود...
انقلاب پیروز شد. صدای خنده سیف الله. درخشش دندان ها و بازتاب برق چشمانش در شیشه ی عینک...

برای رادیو شیراز " جهاد برتر" را می نوشت. روان مثل آب و گرم مثل نان تازه. از همان زمستان 57 تا تابستان 88 بر سر پیمانش با قلم و سینما باقی ماند...

مدیر عامل خانه سینما بود. گفتم سیف الله بیا در باره معاونت سینمایی وزارت فرهنگ با تو صحبت کنم. گفتم این بهترین فرصت است که فرد مورد پذیرش جامعه سینمایی ایران که مدیر عامل خانه سینماست، معاونت سینمایی وزارت فرهنگ شود. پذیرفت. بسیار کوشید تا سینما از بعد قوانین و آیین نامه ها وتحکیم نهادهای مردمی و غیر دولتی استقرار پیدا کند. البته قدرش چنان که بایست دانسته نشد و زود هنگام از وزارت ارشاد رفت.

سیف الله هم نویسنده توانایی بود و هم سینماگری ممتاز. بارها دوستان فلسطینی ام گفته اند، همچنان " بازمانده" بهترین فیلم فلسطینی است.

سیف الله گفت: می خواستم آخرین سکانس فیلم پیام روشنی داشته باشد. وقتی صفیه با کودک می خواهد خودش رااز قطار پرتاب کند. چه باید بگوید. آن شب رفتم زینبیه. در ذهنم درخشید: صفیه آیه الکرسی را می خواند. خداوندی که حی و قیوم است...

صفیه با کودک خودش را پرتاب می کند. صفیه شهید می شود و کودک که پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش همه شهید شده اند . خانه شان را مصادره کرده اند. زنده می ماند. فیلم با صدای گریه کودک، انگار گریه تولد ادامه پیدا می کند...

صدای اندوهگین و پر طنین سیف الله با بازمانده برای همیشه در تاریخ هنر و اندیشه می ماند...
در مسجد کوچکی در خیابان دولت مراسم درگذشت پدر سیف الله بود. پس از آزادی خرمشهر پدرش به خرمشهر می رود. شهر را می بیند. خانه شان را پیدا می کند، قلبش می ایستد.
گفتم: سیف الله همین سوژه را یک فیلم کن. پدرت سال ها با خاطره خرمشهر و نخل هایش و کارون زندگی می کند. به خرمشهر می رود. نخل های بی سر و سوخته و قلبی که تاب نمی آورد و می ایستد. اشک در چشمانش حلقه زد. سکوت...به تعبیر هارولد پینتر مکث...
سیف الله انسان بود...ساده و با صفا و صمیمی...بی خدشه...

در فیلم سبز سینماگران، صدایش گرفته و نگاهش اندوهگین بود. شاید هم سنگینی این ایام را تاب نیاورد؛ مثل پدرش که نتوانست نخل های سوخته خرمشهر را تاب بیاورد. رفت و ماند. تا بازمانده می ماند، سیف الله خواهد ماند...
" ببین! آیه الکرسی شد امضای بازمانده..."
لبخندش و درخشش برق چشمانش...
اتاق 111 بیمارستان جام جم بود.
" یک دفعه انگار چیزی در درونم شکست. شکستن استخوان در درونم را حس کردم...افتادم..."
با رفتن سیف الله، آن صدای گرفته، آن برق چشمان و بازتابش در شیشه عینکش، آن خنده مدامش...سکوتش...چیزی در درون همه ما شکست...
************
منبع: اعتماد ملی

هفتم مرداد/ ۱۳۸۸

************
telegram.me/maktoub

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)

سخن گفتن خوب و آوای نرم

ظاهرا مرحوم امام خمینی رضوان الله علیه، در میان پتک و سندان، دشمن دانا و دوست زمان ناشناس ، قرار گرفته است.
دشمنان دانا می خواهند هویت او را دستکاری کنند و انقلاب اسلامی ایران را کژ و معوج نشان دهند که گویی از آغاز شکل گیری رنگ و بوی آمریکایی و یا انگلیسی داشته است. این رویکرد به اظهار نظر سیاستمداران و سیاست نویسان محدود نمی شود. در رمان، بیگانگی در ذهن من، نوشته اورهان پاموک دیدم که از قول یکی از شخصیت های رمان، سفر امام خمینی از پاریس به تهران را، مدیریت شده از سوی سازمان سیا معرفی کرده است، تا انقلاب مردم کنترل و آرام شود! ( ص:۲۱۲ ترجمه انگلیسی)
غریب است که پاموک، کودتای ژنرال اورن را که کمتر از یک سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران- در شهریور ۱۳۵۸-، اتفاق افتاد. و به تمام معنی یک کودتای آمریکایی بود، در باره اش چنین شناسنامه ای را ارائه نمی دهد. برعکس از آن کودتا تمجید نسبی هم می کند.
اما برخی از سر دوستی، مشکلی با هویت انقلابی امام خمینی ندارند، در ترسیم صورت و سیرت امام خمینی، چهره ای از او ارائه می دهند که نه تنها جاذبه ای ندارد بلکه تنفر انگیز هم هست. آقای قرائتی که دیگر نزدیک چهل سال است از تلویزیون و رادیو با مردم صحبت می کند. ازجوهر جرات امام خمینی تعریف کرده است که ایشان در بیست و یک سالگی، به صورت پیرمردی هفتاد و پنج ساله که نااهل بوده است و جسارت کرده بود، سیلی زده اند، بر اثر آن سیلی عینک پیرمرد چهار قطعه شده است. شما ببینید چه مقدار بدآموزی و خشونت پروری در بیان این خاطره تلخ در صورت درستی، موج می زند. پیامبر اسلام به یاران خود توصیه می کرد که در جنگ با دشمنان به صورت ان ها شمشیر نزنند!
آقای قرائتی خاطره را به فردی نسبت داده اند که حدود بیست سال پیش در گذشته است و نمی تواند چنین مدعایی را تایید یا تکذیب کند.
نمی دانم آقای قرائتی چرا همان طرح نماز و اذان را دنبال نمی کنند. یادتان هست جوانان مظلوم را توی چهار راه ها و میدان ها وسط دود و دم و ترافیک به نماز خواندن وا می داشتند و یا یکهو وسط پارک، موکت می انداختند و صدای اذان و نماز.
استاندار وقت استان کرمان ، آقای مرعشی، تعریف می کرد. آقای قرائتی آمد استان ما و در جلسه ای- شورای اداری یا جلسه ای دیگر- گفت: وقتی نماز رواج پیدا می کند که همه مسئولان از آقای استاندار تا مدیران کل، همه در وقت اذان ظهر بیایند جلو در استانداری یا اداره های کل، اذان بگویند! می گفت. به آقای قرائتی گفتم: مردم مشکلات زیادی دارند که ما در حل آن ها توفیق زیادی پیدا نکرده ایم. اگر این کار را بکنیم مردم خواهند گفت: این ها وظیفه شان را نمی توانند انجام دهند حالا زده به سرشان! بهتر نیست که اقایان علما خودشان در وقت نماز بیایند جلو در مسجد اذان بگویند؟
ظاهرا آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. دیگر نه نمازی در چهار راه برگزار می شود و نه پروژه زکات دنبال می شود. از بس گقتند اگر حد جاری شود و شلاق زده شود باران از آسمان می بارد. آن همه حد زدند تا زمین و اسمان خشکید
چرا عادل کرمیش در فرانسه سر پدر ژاک همل، کشیش مظلوم هشتاد و چهار ساله را برید؟ این بنای کژ از همین تشویق و مدح سیلی شروع می شود. از تقدیس و تمجید خشونت.
به فرض درستی این خاطره، حتما مرحوم امام خمینی در زدن آن سیلی اشتباه کرده است!
از کجا که ایشان برای همان اشتباه و خطا، استغفار نکرده باشد و حلالیت نطلبیده باشد؟
نمی دانم ایا اقای قرائتی به پیامدهای چنین خاطره ای توجه داشته است؟ کی ما به فردوسی باز می گردیم که از: سخن گفتن خوب و آوای نرم، به عنوان راهنما سخن گفته است.
************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)

نشانه های کودتا یا ضد کودتا!


یکم: اردوغان پس از پایان جلسهٔ مشترک با شورای امنیت و دولت، وضعیت فوق العاده در ترکیه اعلام کرده است. وضعیت فوق العاده تفسیر های مختلفی می تواند داشته باشد. به عنوان مثال وضعیت فوق العاده در فرانسه متفاوت از ترکیه خواهد بود. در یک کلام در ترکیه، با استناد به وضعیت فوق العاده، اردوغان هر چه بخواهد می تواند انجام دهد! به قول خواجه نظام الملک در سیاست نامه: « و این را بباید دانستن که ملک و رعیت همگی سلطان راست! » دوره تازه ای در ترکیه با عنوان سلطان اردوغان اغاز شده است.
سلطان اردوغان، نماز صبح را در مسجد با شکوه کاخ ریاست جمهوری- بزرگترین کاخ ریاست جمهوری دنیا!- برگزار کرد. خودش اذان گفت، کلاه سپید بر سر گذاشت و به عنوان امام جماعت نماز خواند. تصویر تازه ای از اردوغان…دور نیست که اردوغان مثل سلاطین عثمانی ردا بر تن کند و عمامه رنگین با نشانه ها و مهره مازو های طلایی و نقره ای و نیلی بر سر بگذارد.
دوم: یورش به کتابفروشی ها در استانبول و آنکارا، نشانه ای از یک کودتا بود و نه ضد کودتا. جوانان خشمگینی که به کتابفروشی ها حمله کرده بودند، با کدام اندیشه و باور دست به این کار زده اند؟
سوم: به نظر می رسد تا ثبات در ترکیه راهی دراز وجود خواهد داشت. وقتی رژیمی ده ها هزار معلم و رئیس دانشگاه و قاضی را بر کنار می کندو نشریه طنز را تعطیل می کند. خبرگزاری های خصوصی را توقیف می کند. اجازه تدریس در موسسات خصوصی توسط معلمان را لغو می کند. در واقع به یک کودتا علیه ملت خود دست یازیده است. آیا ملت ترکیه می تواند چنین سرنوشتی را تحمل کند؟ پیداست اردغان با این شیوه بسیار نابخردانه، ملت ترکیه را به دوپاره تقسیم کرده است. مردمی که با شور به خیابان ها آمدند و کودتا را شکست دادند. در می یابند که از فرصت حضور انان برای کودتای دیگری علیه ملت استفاده شده است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)