حکمت کاردینال شونبرن

کاردینال شونبرن، رهبر دینی کاتولیک ها در وین و یکی از شخصیت های معنوی و علمی درجه اول دنیای مسیحیت است. دیشب مهمان مرکز گفتگوی ادیان و فرهنگ ها بود. کنفرانس تمام شده بود و سمینار یکروزه هیات مدیران مرکز هم انجام شده بود. فرصتی بود برای دیدار با کاردینال در هتل کلاسیک سخر در مرکز وین، در نزدیکی کلیسای جامع که دفتر و محل اقامت شونبرن هم همانجاست
،شونبرن هفت زبان می داند ، از خاندانی اصیل و شناخته شده است.
سلبقه آشنایی با ایشان داشتم. دوازده سال پیش به مرکز گفتگوی تمدن ها آمده بودند. آز اقای خاتمی هم یاد کرد، برای اقای خاتمی تعبیر با شکوه را به کار برد.
یک بار هم در دفتر ایشان در وین، با ایشان دیداری داشتم. سفارش کردند به دیدن یرفسور کونیک بروم. رفتم. روزی که روز صد سالگی پرفسور بود! با قامتی بلند و عینک پنسی و بارانی سپید، بدون عصا و بی شکستگی در چهره . قامت، جلو خانه اش منتظر ما بود... دیشب- پنجشنبه شب- همان خاطره ها در ذهنم تداعی شده بود. به فیصل معمر، مدیر مرکز گفتم از کاردینال بخواهید برای ما حرف بزند! از حرف و حدیث روزمره فراتر برویم. رفتیم!
نکته ای در باره تفاوت حکمت و معرفت بیان کرد. حکمت همان اکسیر خواستنی کیمیا گونه ای است که از جایی دیگر می رسد و معرفت، ثمره تلاش و کوشش انسانی ست.
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که تولنی بکوش!
کاردینال شونبرن ماهی دیگر هفتاد ساله می شود. پس از کناره گیری پاپ سابق، نام او هم در میان نامزد ها بود. به گمانم با توجه به مجموعه خصالش، و در خشش زیبایی روح و نیز جسم، چشمانی گیرا و گرم و پرفروغ،دانشی ژرف و معنوی، کلماتی که مثل اب و آفتاب بر زبانش حکیمانه جاری می شود. همان که مولوی گفت: کار مردان روشنی و گرمی است. شاید پاپ اینده همین کاردینال شونبرن باشد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)

یادی از دکتر زرین کوب

سال ها پیش، در خانه دکتر زرین کوب ، در یوسف آباد بودم. تنها بودند و خانم آریان بیرون از خانه... سخن بر سر سیاست و حکومت بود. دکتر زرین کوب آرامش و طمانینه بسیاری داشت. بی نظیر. گفت: من کودک بودم ، پدرم مرا صبح زود، پیش از دمیدن سپیده به میدان شهرمان بروجرد برد. افسر جوانی را دار می زدند. دارزدند. دیدم که قامتش که بلند بالا هم بود تکان می خورد. پرسیدم چرا دارش زدند؟ پدرم گفت: مخالف رضا شاه بود.
از آن روز طعم سیاست و حکومت در ذائقه ام تلخ شد. هر وقت سخن از سیاست می رفت- اصل معنا هم همین است تنبیه!- در درونم و دلم ناخرسندی مثل توفانی می پیچید...آن حادثه را هیچگاه در عمرم فراموش نکرده ام ، آن حادثه در روز یازدهم ماه یازده در سال ۱۳۱۱ اتفاق افتاد!
با برخی از دوستان اهل بروجرد، که لندن اقامت دارند این مطلب را در میان گذاشتم. چگونه می توان از آن واقعه اطلاعات بیشتری به دست آورد؟ آیا در آن روزها در بروجرد نشریه ای منتشر می شده است؟ ایا نام و نشان ان افسر جوان را می توان یافت؟
شما اگر اهل بروجردید یا در این باره اطلاعی یافتید، مرا بی خبر نگذارید!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)

هرگزم یاد تو از لوح دل و جان نرود

خانه مرحوم حاج حسن غلامی، در ضلع غربی باغ فردوس بود. ما یک اتاق داشتیم. البته اجاره نمی دادیم. مادر و مادربزرگم در قالیبافخانه که در گوشه حیاط بود، همراه با دیگر خانم های مستاجر، قالی می بافتند. حوض سنگی هشت ضلعی وسط حیاط بود. اتاق ما هم درست روی اب انبار. حیاط کوچکی هم جلوی اتاق ما بود با یک درّه بسیار بزرگ گل محمدی...دیوار ها همه گلی بودند و سقف با حصیر و تیر های چوبی پوشانده شده بود. کلاس سوم دبستان بودم. همکلاسی ام کیومرث ، که خانه شان در همان نزدیگی خانه حاج حسن بود. خانه ای بسیار بزرگ، با حوضی استخر مانند و فواره ها از چهار طرف پران، در میانه حوض هم مجسمه فرشته ای که بال هایش گشوده بود و از دهانش جویباری از آب زلال جاری بود. نوکر و کلفت و آشپز و راننده داشتند. پدر کیومرث شنیده بود که من درسم خوب است! گفت: می شود شما صبحا بیایید خانه ما، هم صبحانه با کیومرث بخورید و هم درس ها را با هم مرور کنید؟
گفتم باید از مادرم اجازه بگیرم!
برای مادرم تعریف کردم. مثل همیشه خوب گوش کرد، در چشمانم نگاه کرد، لبخند زد و گفت: بدون تو که صبحانه از دهان ما پایین نمی رود! بگو صبحانه بایست پیش خودم باشی، برای درسخواندن وقت دیگری در نظر بگیرید!
از پدرم پرسیدم چرا مادر موافق نبود؟ گفت: برای این که در خانه آنها صبحانه جور دیگری ست. انواع مربا و کره و عسل و خامه و...ما فقط نان وچای داریم. اگر آنجا صبحانه بخوری، صبحانه خانه از دهانت می افتد.دوست داری مادرت ناراحت بشود؟ ما باید به سبک خودمان زندگی کنیم. آن ها اربابند و ثروتمند.
به مادرم گفتم، حتما نمی روم! در آغوشم گرفت ودر چشمانش از شوق برق اشک نشست.
مادرم مطلقا خواندن و نوشتن نمی دانست. اما...خداوند شعله ای از دانایی و حکمت در روانش به ودیعه گذاشته بود. در دعاهایش همیشه اول برای دیگران دعا می کرد، بعد برای فرزندانش و خانواده...
آرامشی که در روح و ذهن و زبان او بود، به نوشتن نمی آید. همان نفس مطمئنه
رحمت خداوند براو

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)