تحقق تمدن اسلامی؟


مدتی است، در واقع بیش از پنج سال، مرکزی تاسیس شده است به نام: مرکز الگوی اسلامی -ایرانی پیشرفت. همه ساله در اردیبهشت ماه اعضای شورای عالی این مرکز دیداری با آیه الله خامنه ای دارند و ایشان هم بر تحقق تمدن اسلامی تاکید می کنند. درست مثل همین دیدار تازه و تاکیدشان بر همین مقصد و مقصود…
داشتم، مجموعه مقالات دومین کنفرانس الگوی اسلامی-ایرانی را که در اردیبهشت سال ۱۳۹۲ در کتابخانه ملی برگزار شده بود، می خواندم. یک اشتباه چاپی تامل انگیز در نقل بیتی از اقبال لاهوری اتفاق افتاده بود. دکتر احمد احمدی در سخنرانی خود با عنوان اخلاق و تربیت بر اساس محبت؛ در آغاز سخن گفته اند:
» دانشمندی غربی در بارهٔ اسلام گفته بود، این عجب دینی است اگر مرد داشته باشد که پیاده اش کند!» ( ص. ۳۸ http://olgou.ir/downloads/ketab/2-2.pdf
ایشان به اقبال لاهوری در باره ارزش زبان پارسی استناد می کنند که سروده است:
گر چه هندی در عقوبت شکّر ست
لفظ و معنای دری شیرین تر است.
پیداست عذوبت به معنای روانی و خوشگواری و شیرینی با عقوبت جابه جا شده است.
به نظرم چنین خلاف آمدی را در واقع امر در جامعه ایرانی و نیز سخنانی که گفته می شود، می توان دید. تحقق تمدن اسلامی سخنی شیرین و در عذوبت شکراست. اما اعزام هفت هزار نفر مامور مخفی به میان مردم که رفتار آنان را ثبت و ضبط کنند، در واقع عقوبت ملی است. نشت و نشر عدم اطمینان نسبت به یک ملت است. با این عقوبت ها ، نمی توان به تحقق تمدن نزدیک شد!
از حسن اتفاق همان سخنان دکتر احمد احمدی همین را می گوید. تربیت با مشت و نگاه امنیتی میسر نمی شود. اگر میسر می شد، اتحاد جماهیر شوروی که از همه مردم شوروی مامور مخفی ساخته بود، تمدن ساز می شد و در قلمرو های مختلف- نه فقط در اتم و اسلحه و فضا- پیشرفت می کرد و فرو نمی پاشید.
همین دیروز در جمع دوستان مقیم لندن که همگی از علاقه مندان اسلام و انقلاب بودند. این سخن به میان آمد که رفت و آمد خویشان و بستگان با یکدیگر به حد اقل رسیده است. از این پس خانواده های متدین و مذهبی و آراسته به شکل و شمایل مذهبی از سوی بستگان و آشنایان خویش با این داوری نهانی رویارو خواهند شد: مبادا ایشان هم از همان هفت هزار نفر باشد!
یک پیشنهاد مشخص دارم! اگر این هفت هزار نفر فقط به نیروی انتظامی بپردازند- به خوبی به یاد دارم که روزی مرحوم حجة الاسلام مروی معاون اول وقت دستگاه قضایی در دیداری که با ایشان داشتم، در حضور رئیس دفتر وقت رئیس قوه- می گفت: اگر نیروی انتظامی اصلاح شود، کشور اصلاح می شود! البته ایشان تعبیر بسیار تندی را در بارهٔ نیروی انتظامی به کار بردند که بماند. بسیار خوب این هفت هزار نفر متوجه خود نیروی انتظامی باشند و گرنه:
ذات نایافته از هستی بخش
کی تواند که بود هستی بخش
مرادم این است که با این سیاست ها و شیوه ها تمدن اسلامی نه تنها محقق نمی شود؛ بلکه به قهقرا هم خواهیم رفت. به جای عذوبت تمدن اسلامی دچار عقوبت شیوه های امنیتی - پلیسی در اداره امور خواهیم شد. اگر چنین ماموران کاردانی وجود داشتند،‌فاجعه کهریزک اتفاق نمی افتاد.
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)

شکوه رنج های زینب کبری سلام الله علیها

همان گونه که کوهنوردی می خواهد مثلا از قله دماوند به هر سوی افق بنگرد؛ می بایست رنج راه را طاقت بیاورد. اگر در میانهٔ راه بماند تنها به یک سوی افق خواهد نگریست. انسانی هم که می خواهد به افق هستی نگاه کند و هستی را چنان که هست بنگرد و حقایق امور را دریابد. به تعبیر پیامبر اسلام: پدیده ها را همان گونه که هستند ببیند.( اللهم ارنا الاشیاء کما هی) می بایست راهی از رنج و دشواری را طی کند. از عقبه های سخت و ناهموار بگذرد. این راه در یک کلام از مدار درد می گذرد و شکیبایی نیکو! به تعبیر یعقوب و یا شکیبایی زیبا به تعبیر زینب
ای فلق عصمت و خورشید شرم


ای دل خورشید ز روی تو گرم


روشنی صبحی اگر در شبی


حیدر کرّاری اگر زینبی


ای ز تبار شرف و راستی


ای که شرف را ز خود آراستی


وامگذار لب تـو راستی
گفتی و چون شعله به پا خاستی


بانگ رسای تو ستم سوز شد


کشته مـظلوم تو، پیروز شد


خواست که غم دست تو بندد ولی


غم که بُود در بر دُخت علی؟


قامت تو قامت غم را شکست


دُخـت علـی را نتوان دست بست


ای دل دریـا، دل دریای تو

تو

عرش خدا منزل و ماوای تو


دختر تنهای خدا بر زمین


خواهر آزادی و فرزند دین


جـسم تو از عشق مگر ساختند


کاین همه جان در ره تو باختند


آنچه تو کردی به صف کربلا


کرده‌ی مخلوق بود یا خدا؟


آن همه غم، آن همه استادگی


آن همه سُتـْواری و آزادگی


آن همه خون دیدن و چون گُل شدن


دشت خزان دیدن و بلبل شدن


دیدن خورشید ذبیح از قفا


باز ستادن چو فلک روی پا


جان تو گلخانه ی عشق و بلاست


جای چنان چون تو زنی کربلاست
(علی موسوی گرمارودی )
او در برابر استبداد تاریک و پر قساوت اموی، سلاح نیرومند تاریخسازش کلمه و استطاعت صبر بود. او که پس از عاشورا تمام نماز های شب اش را نشسته خوانده بود، محور و مدار مقاومت بود. ماموران مخفی یزید در مدینه قصد کشتن او را داشتند. هسته مقاومت در مدینه با سازماندهی ابراهیم پسر مالک اشتر، عبدالله پسر حنظلهٔ غسیل الملائکه و پسران عبدالله بن جعفر بر والی مدینه به یاری جوانان شوریده بودند و والی را از مدینه اخراج کردند. نسیم نهضت مدنی با حضور زینب… به صلاح دید خاندان پیامبر او مخفیانه به مصر رفت. اما در مصر جمعیت کثیری به استقبالش آمده بودند. وقتی شکوه آن جمعیت بسیار را دید، این آیه را تلاوت کرد: هذا ما وعد الرحمان و صدق المرسلون! این همان وعده خداوند است و نشانهٔ راستی سخن پیامبران. این آیه در وصف قیامت است و زینب در قیامت حضور مردم مصر که تا خارج شهر آمده بودند آیه را خوانده بود…

telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

روز پدر... برای پدرم روشنای زندگی ما

برای من که پسرم خود پدر شده ست، روز پدر روز شیرین و خوشی ست. به ویژه این روز با نام امام علی علیه السلام عبیرآمیز شده است...
پدرم همیشه نامش و صدایش و چهره روشن جذابش به زندگی ما معنی می دهد. ساعتی پیش هم که با او حرف زدم مثل همیشه مست شدم. همه ی عمر او بهار بوده است و تابستان. انگار هیچ پاییز و زمستانی بر او نگذشته. همیشه گرم و پر طراوت. تر و تازه.
ما سال ها در یک اتاق، اتاق روی اب انبار در خانه حاج حسن غلامی رو بروی باغ فردوس زندگی می کردیم. قرار شد صاحب خانه شویم. زمینی را در حاشیه شهر از حاج غلامحسین خریدیم. خانه را از خشت و گل بنا کردیم. من نه ساله بودم. پدرم چاه می کند. هم آب انبار و هم هر دو چاه را خودش کند. ما هم کمک می کردیم. با یک سطل حلبی از چاه خاک بالا می کشیدم. پدرم ته چاه بود. ریسمانی که سطل را با ان بالا می کشیدم، فرسوده بود. اما انگار توجهی نداشتیم. داشتم سطل را بالا می کشیدم که ناگاه ریسمان برید...گویی قلبم از سینه ام به بیرون پرتاب شد. فریاد نبود زار زدم: پدر!
"صدایی از ته چاه بالا آمد. ناراحت نباش پسر جان."
به خود می لرزیدم. هر چند صدای پدرم محکم بود. از چاه بالا آمد. جویباری از خون از بالای گوشش به سوی گیجگاه و گونه راستش روان بود. هر دو دستش را به لبه چاه تکیه داد؛ بیرون آمد، مرا در آغوش گرفت. با صدای بلند گریه می کردم. برق آفتاب هم توی چشمان زیتونی-قهوه ای اش افتاده بود. لبخند می زد.
پدرم مثل آفتاب بود که از متن تاریکی چاه دمیده بود. کنار دیوار نشست. مادرم یک لیوان آب آورد. با گوشه روسری سپیدش خون را از چهره پدرم پاک کرد.
یک لیوان آب هم به من داد. انگار آب معطر بود. من هم چشم از پدرم بر نمی داشتم...
*
صبح زود پدرم از نانوایی نان سنگک می گرفت. ریگ هایی که پشت نان مانده بود ؛ گوشه دستمالش گره می زد. سر کار که می رفت آن ها را روی پیشخوان نانوایی می گذاشت. می گفت" ما نان می خریم، سنگ که نمی خریم. دیدی وفتی سنگ را از نان جدا می کنی وفتی داغ ست؛ چه جور دستت می سوزد؟ آگر مال مردم را بخوریم همانطور روح ما می سوزد..."
*
تشییع پیکر برادرم محسن بود. سمت مزار شهدا می رفتیم. پدرم مثل همیشه محکم قدم بر می داشت. و همان لبخندی که نقش ابدی لبهاش بوده و هست...من نماینده مجلس بودم. برخی می آمدند و تسلیت و تبریک می گفتند...گاه پدرم را نمی شناختند. پیرمردی که قامتش خمیده بود. سمت پدرم آمد. پرسید:
" آقا! پسر کیه شهید شده؟"
پدرم لبخند زد و گفت:" پسر من!"
شانه پیرمرد را فشرد و لبخند زد. بغض پیرمرد شکست. بهت زده بر جای مانده بود.
*
بیمارستان قلب بودیم. قرار بود قلبش را عمل کنند. دکتر نوحی و دکتر ملکی آمده بودند. با لطف و مهر تمام با پدرم صحبت می کردند. پدرم پرسید:
" آقای دکتر اگر قلبم عمل بشه می توانم از نردبان بالا برم!"
توضیح دادم که پدرم از جوانی اذان می گفته. حالا هم نگران است که نتواند اذان بگوید. قلبش را عمل کردند. اکنون هنگام اذان صبح گوشه حیاط کنار درخت سیب و به و شمعدانی ها می ایستد و اذان می گوید. صدایی که سال هاست موسیقی آسمانی خانه و زندگی ماست. روزش و روز همه پدران مبارک و خرم و سرشار از خوشی.
**************
telegram.me/maktuob
باز نشر مکتوب ۱۳۸۷

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)