علی مطهری به عنوان یک نماد و نهاد


واقعیت این است که بسیاری از ما آرزو می کنیم، یا دست کم در اندیشه و دغدغه ایم که رنگ ستم نگیریم. در برابر بی رسمی و بیداد ساکت نمانیم…اما! مصلحت ها از راه می رسند. سایه سنگین هزینه هایی که بایست پرداخت، فضا را تاریک می کند و بسیاری در سکوتی سرد، بر ان چه می گذرد؛ می نگرند. در این سرما و تاریکی و سکوت وقتی فردی مثل علی مطهری از مهمترین تریبون کشور سخن می گوید، و حتما می داند که از هر گوشه و کناری بر او خواهند تاخت… بی اختیار با خود می گویم او دیگر یک فرد و یا تنها نماینده مجلس نیست. انسانی است که در این زمانه عسرت، نماد مروت و مردانگی و پاکبازی است. به تعبیر حافظ:

شهر خالی ست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کار علی مطهری کارستان است! نطق ناتمام او مهمترین نطق همین دوره مجلس و شاید تمام دوره های مجلس خواهد بود. بیانیه او ، آینه روشنگر فضای سیاسی-فرهنگی کشور است. صدای او صدای اکثریت مردم ایران است. صدای هر انسانی است که نمی تواند در برابر ستم و تزویر و بی رسمی ساکت بماند.

حقیقت این است که اگر شهید عالی مقام، مطهری بزرگ به دست گروهی سیاه اندیش و جنایت کار از میان نمی رفت. راه و رسم او همین بود که فرزند صالح و شجاعش نماد آن است. اگر مطهری مانده بود، اگر بهشتی مانده بود، کشور و ملت ما سرنوشت دیگری داشت. قساوت به نام غیرت دینی و خرافه به جای خرد مندی و مداحی به جای موعظه حسنه نمی نشست. و نیز در عرصه سیاست و اقتصاد و فرهنگ ، نظامیگری حاکم بر سرنوشت کشور و ملت نمی شد…
************
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)

در کویر

در متن کویر بودیم...موج ها و موجک های شن نرم، مثل مویرگ های برگ هندسه مخصوص خود را دارند...هیج موجی یا موجکی رها و بیهوده نیست! باد وقتی در گوش شن می خواند، رد پای موسیقی باد بر صفحه شن مانده است...رنگ شن ها، رنگ صحرا قهو ای روشن است که طلایی می زند....مشتی شن ریزه را در مشت می فشرم...نمی توان نگاهش داشت از سبکی و چابکی سرشار است و روان
ماهان از روی خط تپه های کوچک شن می دود و جای پایش می ماند...سبک و شاد است و چشمانش پر از خنده...و صدایش با نسیم می لرزد
من هم دارم به سبکی می اندیشم! به رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی نوشته میلان کوندرا و نیز یادداشت های هزاره ایتالو کالوینو، که بر سبکی به عنوان موضوعی یا سوژه ای برای اندیشیدن توجه کرده است...
انگار این ذرات شن گلبهی-طلایی نشان روشنی از سبکی اند و کوه با هیبت و شوکتش نمادی از سنگینی
ما هم در این میانه ایستاده ایم. چشمی بر کوه و مشتی شن برکف...در آن زندگی می کنیم و آن مثل ذره شن قرار پیدا نمی کند. سیال و فرٌار ست.
اما گاه، لحظه های عمر سنگین می گذرد. لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین...مثل لحظه های زندگی کروبی و موسوی و رهنورد در پشت در های بسته...
با خودم می گویم، کاش آن ها هم در این میانه کویر بودند و تا افق چشم می دوختند و در این سبکی صحرا ، اندکی از بار قساوت زمانه عسرت را فراموش می کردند...
حصر موسوی و کروبی و رهنورد جای پای تاریخ است که خواهد ماند...
هیچ تند بادی نمی تواند این نشانه ها را از صحرای حافظه ما پاک کند...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)

همدل و همراه عمر

امروز روز تولد جمیله است. بیش از سی و چهار سال از زندگی مشترک ما می گذرد...
در این گذار جمیله از بعد دانش و دانایی و معنا سال به سال شکفته تر شده است. سایه لطف خداوند و بارقه مهر اوست که ما کوشیده ایم از عمر به حد توانمان، بهره بگیریم
این تمثیل را حتما شنیده اید. کتاب را با نگاه به جلدش نمی توان شناخت. جلد کتاب همان ظواهر زندگی ست و متن همان حقیقت زندگی...همان که جمیله در صفحه فیس بوکش به فرازی از زیارت عاشورا اشاره کرده بود:
اللهم اجعل محیانا محیا محمد و ال محمد...
محیا با حیات متفاوت است. آنچه که به زندگی معنا می دهد، محیاست
ابن اثیر محیا را با توجه به دو بعد زمانی و مکانی تفسیر کرده است. مثل تفاوت میان سیر و مسیر و یا صیرورت و مصیر...
بیضاوی در تفسیر انوارالتنزیل نوشته است: محیای، و ما انا علیه فی حیاتی
همان نسبت و رابطه ای که ما با حیات برقرارمی کنیم. گویی حیات ماده خام زندگی ست و محیا شکل دادن و تحقق به زندگی...
ما در زبان فارسی این تفاوت را گاه با تاکید و تغییر اهنگ کلام بیان می کنیم. مثل: این زندگی که زندگی نیست! این دوواژه زندگی هر کدام با اهنگ مخصوص خود ادا می شوند.

می خواهم بگویم در تحقق محیای خانواده ما، در این گذار عمر، جمیله با خردمندی و مهر نقش درجه اول داشته و دارد. تولدش برای همه ما گرامی ست...هرچند جمع کوچک خانواده ما در سه قاره پراکنده ایم. اما رشته های مهر و شیفتگی همه ما را به یکدیگر پیوند داده است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (16)