چو آمد به نزدیک سر تیغ شصت!

شصت ساله شدم! از بالای بام بلند شصت سالگی، به عمر سپری شده نگاه می کنم؛ به تعبیر حکیم قدوسی فردوسی طوسی مست سالم و سالمند!
چو آمد به نزدیک سر تیغ شصت
مده می که از سال شد مرد مست!
این بیت را فردوسی در پایان داستان سیاوش سروده است. هنگامی که شصت ساله شده بود؛ دریغ بر جوانی و سی سالگی:
دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی
همان تیغ برنده پارسی
تیغ برنده پارسی را تیغ شصت و تیغ سده و تیغ زمانه نمی تواند از هم بگسلد! فردوسی می دانست که چه می کند؛ چه می خواهد. افق روشنی در برابرش بود. از این رو از خداوند در شصت سالگی در خواست کرد، به او فرصت دهد تا داستانش را تمام کند و بماند به گیتی یکی داستان! و ماند، آن هم چه داستانی. داستان داستان های تاریخ ایران و انسان. گرچه سینه او آتشکده ای بود که دم به دم بر گداختگی و شوریدگی اش افزون می شد؛ گرچه او بار رنج یک تاریخ دراز آهنگ را بر دوش می کشید؛ به خوبی می دانست که در جهان داستان او ملتی متولد می شود، می بالد، می شکفد و از باده درد و رنج سرمست می شود؛ اما شادکامی اش اندک است. نماد ایران و ایرانیت در حماسه او رستم است و:
که آواره بدنشان رستم است
که از روز شادیش بهره کم است
همه ما نشانی از رستم و سهراب و اسفندیار و کاوس و سیاوش و نیز فردوسی را در زندگی و در هویت ایرانی خویش داراییم…
****
جلال الدین مولوی دو تابلو شصت سالگی در برابر ما قرار داده است. نخست شصت سالگی عبدالله مغربی. شصت سال روشنایی و درخشندگی، به دور از تاریکی و فضای دودناک اختناق جان و روان! خوشا شصت سالگی عبدالله مغربی!
گفت عبدالله شیخ مغربی
شصت سال از شب ندیدم من شبی
من ندیدم ظلمتی در شصت سال
نه به روز و نه به شب از اعتدال
عبدالله مغربی در بیابان تاریک، مثل ماه می تابید و راه را بر مریدان روشن می کرد…روشنایی جان
و نیز شصت سالگانی دیگر!
این سگان شصت ساله را نگر
هر دمی دندان سگشان تیز تر
دندان قساوت و ستم که جان و اعتبار و آبروی انسان ها را می درد!
سگان تیز دندانی که اعتبار را با اقتدار، قدرت را با قساوت و مرگ را با زندگی از هم تمییز نداده اند.
**********
و اما شصت سالگی نظامی، چنان که می دانیم او بیش از سی سال در را بر روی خود بست و در خانه نشست و به سلام سلطان نرفت؛ و دست بر سینه در پیش هیچ امیری نایستاد. گنج او درون خانه اش بود و نه در خزانه سلطان…بوسه او بر چهره گلگون شیرین داستانش بود و نه بر دست تاریک سلطان.
نظامی در شصت سالگی دریغ می خورد . چنان که انتظار داشت سال هایش در گذار عمر از هم متفاوت نبوده است. شصت سالگی هم همانند پنجاه و چهل و سی…
به شصت آمد اندازه حال من
نگشت از خود اندازه حال من
درازی و کوتاهی سال و ماه
حساب رسن دارد و دلو چاه
چو دلو آبی از چه نیارد فراز
رسن خواه کوتاه و خواهی دراز
من این گفتم و رفتم و قصه ماند
به بازی نمی باید این قصه خواند
**********
شصت سالگی؟ یعنی زمانه با تو سخن آخرش را گفته است. تو تمام زمان را در اختیار داشته ای! در فتح الباری، شرح صحیح بخاری روایتی دیدم در باب شصت سالگان!
باب من بلغ ستین سنه، خداوند دیگر عذری و بهانه ای از شصت سالگان نمی پذیرد. آنان برای راه یافتن و خوب بودن به قدر کفایت فرصت داشته اند.( روایت: ۶۰۵۶)
دعای فردوسی، دریغ نظامی، شب های روشن شصت ساله عبدالله مغربی، و دندان های تیز سگ های اطلس پوش خون نیوش… تابلو هایی در برابر دید ما شصت سالگان است. کارنامه هایی اشکار و گشوده در برابر دید همگان…روزی سال ها پیش این عبارت را دیدم و در دفترم یادداشت کردم تا در روز شصت سالگی ام بخوانم:
شصت سالگان! کولی های فال بین دیگر نیازی نیست کف شما را بخوانند! به چهره تان نگاه می کنند!
در هفت سالگی، کولی کهنسالی کفم را خواند؛ با چشمان عمیق گود نشسته خاکستری رنگش…با پیشانی آفتاب سوخته مسی رنگ خال کوبی شده اش..گفت: این پسر شما وکیل و وزیر می شود!
وکالت و وزارت هم در گذار عمر طی شد و خاطره شد.
از افق شصت سالگی به قصه های ناگفته می اندیشم…قصه ملت ایران و جستجوی مدامش برای حق خواهی و آزادی و کرامت و عدالت.
و رنج تابسوز دیرپایی از سایه سنگین سربی ستم و فریب و زهد ریایی…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (17)

چکاد کلام الله مجید

هر امری مادی یا معنوی اوجی و چکادی دارد. مثل کوه، که قله اش مقصد و مقصود کوه پیمایان است. حتا اگر قله همانند اورست در میان یخ و برف و سرمای تابسوز در هاله ای از مه غلیظ گم شده باشد، قله را می یایند و از آن نقطه که بام بلند جهان است به هر سو و یا چار سو نظر می کنند. تماشا می کنند!
این واژه تماشا که ساختار عربی دارد، در زبان ما آن چنان خوش نشسته و زندگی تازه ای یافته، که مطلقا در زبان عربی این حال و هوا را ندارد. ریشه واژه از مشی به معنای راه سپردن است. منتها تماشی، یعنی همراهی با یکدیگر…مثل همراهی کودکان توامان! به مفهوم هماهنگی و یا هارمونی هم هست. مثل هماهنگی رنگ ها در جهان صورت گری…نقاش ها رنگ می سازند. و این رنگ ها در تابلو ها با هم نسبتی دارند. در ساخت رنگ هم انگار راز ناگفته نقاشان همان نحوه ترکیب رنگ هاست…در خانه حاج یدالله صفدرزاده در اصفهان فرش دنیای ماهی ها را می دیدم…بیش از نقش خیال
انگیز ماهی ها، حیران رنگ اب دریا بودیم. این رنگ را چکونه ساخته بودند، از دریا هم زنده تر، هم هنرمند بزرگ و شیدای اهل بیت حاج یدالله صفدرزاده به سلامت باشند و همان فرش دنیای ماهی ها…هر جا که هست!
قرآن هم چکادی و یا قله ای دارد. از فراز آن قله می توان به تمام دامنه ها و دشت های گسترده زمردین چشم دوخت. چکاد قرآن آیه الکرسی ست!
از فراز آیه الکرسی هم می توان قران را مشاهده کرد و هم تمام هستی را، دور دست های افق جان را.
امام صادق علیه السلام در روایتی تعبير ذروة را برای وصف و مدح آیت الکرسی به کار برده اند:
ان لکل شیئ ذروة و ذروة القرآن ایة الكرسي
ذروة حد عالي و اعلاست، مثلا به نوک نیزه گفته می شود: ذروه
نقطه اوج قرآن مجید هم همین آیت الکرسی ست. تعبیر دیگری از پیامبر اسلام نقل شده است. سرور سوره های قرآن، سوره بقره و سرور بقره هم آیه الکرسی ست!
چرا آیه الکرسی چنین جایگاه و رفعتی داراست؟
به نظرم می توان گفت: ما از آیه الکرسی بهتر و دقیقتر می توانیم تماشا کنیم. اگر بر سر ان باشیم که زندگی ما یک فرصت تماشاست و نه مجالی برای انباشت آن چه بیرونی است…در نهایت هم وقت کوچ ازین جهان دستمان خالی و کفن هایمان بی جیب می ماند!
مولوی تمام عمرش فرصتی برای تماشا بود:
تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
قصه چه کنم که بر عدم نیز
نامش چو بریم مستی افزاست
این شعر وصیت مرحوم حاج آخوند روحانی روستای مهاجران بود تا بر سنگ قبرش نوشته شود…قبرستان ده ما درست در جوار قبرستان ارامنه روستای همسایه مان حمریان بود…با سنگ قبرهایی بزرگ و بلند و خطوط ارمنی و نقش چلیپا…
آیت الکرسی آیه شماره ۲۵۵ سوره دوم قرآن مجید، سوره بقره، ده فراز دارد. با توحید آغاز می شود. درواقع با کلمه جلاله الله آغاز می شود؛
الله، لا اله الا هو
این کلمه و این تعریف یا خبر، سنگ بنای اسلام و قرآن و رسالت پیامبر اسلام است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)

ماه مبارک رمضان، ماه تلاوت و اندیشه در باره قرآن کریم

مرحوم حاج آخوند، نمازش که تمام می شد، همه نمازها! هر دو دست را بر صورتش می نهاد، به نحوی که هر دو سرانگشت اشاره اش روی پلک چشمان بسته اش بود؛ زیر لب آیه الکرسی را با آواز زمزمه می کرد. آرام، پر طمانینه و با شکوه. صدایش به موسیقی چشمه دوزاقه می مانست. چشمه ای که هم قلب مهاجران بود و هم چشم آن روستای با صفایی که اکنون در یاد نسل ما و پدران و مادران مان زنده است. در تلاوت آیه الکرسی گاه شانه های حاج آخوند می لرزید و موجی از اشک از لابلای انگشتان بلندش روان می شد. دستمال شطرنجی خاکستری-آبی را از جیب قبایش بیرون می آورد. تا مدتی دستمال بر صورت و چشمانش بود. روزی به ایشان گفتم: شما آیه الکرسی را خیلی دوست دارید؟!
لبخند زد و دستش را بر شانه ام گذاشت و این بیت را از شمس خواند:
با آیت کرسی به سوی عرش پریدیم
تا حی بدیدیم و به قیوم رسیدیم
حاج اخوند به همه بچه های مارون می گفت: بچه ها آیه الکرسی را حفظ کنید. هر وقت فرصت کردید، آیه را زمزمه کنید. با هم و برای هم بخوانید، با آواز بخوانید. چنین بود که آیه الکرسی مثل نسیم معطری در تمام کوچه باغ های ده ما می گشت.
سال ها بعد، بخت خوش رفیق راهم شد و خوشه چین دانش و دانایی آسمانی شیخ ناظم حقانی شدم. شیخ ناظم با نماز و قرآن انسی همیشگی داشت. گاه زمزمه می کرد:
الله هو الله هو،
الله حی الله حی،
الله قیوم.
انگار صدای بال پرنده ای بود که مثل آذرباد تا آن سوی آسمان پر می کشد. او ذکرش را از آیه الکرسی گرفته بود. در باره مفهوم نور و ظلمات و ولی و کرسی و…از او می پرسیدم. در دامنه کوه مشرف بر لفکه و دریا بودیم. سبزی کوه و دشت و بیشه ها و فیروزه دریا…و چشمان شیخ ناظم! صبغة الله و من احسن من الله صبغة! و اوقات خوش آن بود كه با ىوست به سر رفت.
» در قرآن کریم همیشه واژه نور به صورت مفرد است و همیشه ظلمات به صورت جمع! نور همان آینه توحید ست و ظلمات؟ انواع تاریکی ها….تاریکترینش تاریکی نفس آدمی؛ تاریکی ستم و قساوت..کثرت بدون نور! و سکوت مولانا شیخ ناظم...
اکنون حاج آخوند معلم و دوست و پیر روستای ما و شیخ ناظم حقانی نگین الهی لفکه در بهشت خداوندند. هر دوی آنان در خلوت خویش، سرمست قرآن مجید و دلداده ی آیه الکرسی بودند. آیه الکرسی چیست و چه می گوید که آن چنان جان ها را بی تاب کرده بود و پر پرواز مولانا جلال الدین بلخی شده بود؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (14)